سه تا چهارماهگیتون
تیپ پاییزیتون
جاداره به سلیقه خودم واسه انتخاب تیپتون احسنت بگم و بشم ...
نویسنده :
مامان مریم وبابا مهدی
1:29
دو تا سه ماهگیتون
اینم عکسای دو ماهگی تا سه ماهگیتون بریم با هم ببینیم امیر حسین قلمبه ترنم اخمو هیس دخترم خوابه اینم ما دو تا نفسم با اون پستونکش در اخر یه بووووووووووووووس گنده ...
نویسنده :
مامان مریم وبابا مهدی
1:13
عکس یک تا دو ماهگیتون
سلام با تاخیر طولانی
عزیزای من ببخشید نرسیدم وتنبلی کردم و نشد وبلاگتون به روز بشه کمتر از 15 روز دیگه 1 ساله میشید تو این مدت خیلی سخت بود روزامون ولی روز به روز شیرین تر میشدید بابا مهدی واستون پرستار گرفت که به من تو بزرگ کردنتون کمک کنه هفته ای دو الی سه شبم می رفتیم خونه مامانی اونام که عاشق شماها هستن همه دوست دارن دو قل دو گل من برن خونشون منو باباتونم که فداتون بشم حالا بگم تو این مدت چه کارا کردید تو 50 روزگی امیرحسینو ختنه کردیم به سفارش خانم دکتر طلاچیان رفتیم بیمارستان لاله پیش اقای دکتر رضوانیان فدای پسر کوچولوم بشم رفت اتاق عمل ختنش کردن منم داشتم از اضطراب دیوونه میشدم تا پرستار مهربون دادش به مامان اولش خیلی گریه میکردی ولی بعد که...
نویسنده :
مامان مریم وبابا مهدی
19:11
عکسای گلگلام تا یک ماهگی
اولین عکس دو نفرتون
پسملی اومد خونه
درست بعد 21 روز بعد زایمانم روز 7 مهر 92 پسر گلم مرخص شد بعد کلی سختی شادی دوباره اومد به خونه ی ما و همه شادو شنگول خونمون منتظر بودن تا من وبابایی با امیر حسین خان بیایم خونه تا ترنم کنار تنها برادرش که از بدو خلقتشون با هم بودن اروم بگیره من که از خوشی ذوق مرگ بودم نمی دونستم چی کار کنم توی این مدت که پسرم نبودی همه چیز بهم ریخته بود بابا مهدی اعصابش عجیب خرد بود من کارم گریه بود همش از صبح کار ترنم بودم و هر بار که بهترنم شیر میدادم دلم می خواست تو هم کنارمون بود همش خودمومقصر می دونستم که کیسه اب پاره شده میومدم بیمارستان ببینمت وقتی بر میگشتم خونه تو ماشین همش گریه می کردم اولین بار وقتی بغلت کردم که بهمگفتن ...
نویسنده :
مامان مریم وبابا مهدی
12:30
اومدیم زود اومدیم اومدیم زود امدیم
سلام عزیزای دلم الان که می خوام این مطلب رو بنویسم ترنم عزیزم ,تربچه ی مامان بقلم خوابه و امیرخسینم شیر شاه کوچولوی من دور از مامان و باباش تو بیمارستان هست بمیرم واست مادر که از روزی که به دنیا اومدی نتونستم حسابی بغلت کنم روز 17 شهریور بود صبح حدود ساعت 11 از خواب پا شدم لپ تاپمو مثل همیشه روشن کردم رفتم یه چرخی زدم تو نی نی سایت و وبلاگ بقیه دوستان بعد پا شدم یه صبحونه ای خوردم چایی با نونو پنیر گردو بعدش باز اومدم نی نی سایت کارامو کردم عزیز اومد بالا یه سری زد وحالمو پرسید منم گفتم خوبم و رفت بابا مهدی زنگ زد قرار شد ساعت 3 همدیگرو کنار بیمارستان اراد ببینیم اخه عزیزای دلم من یه مرکز سونو گرافی تو خیابون بهار میرفتم اژانش اوم...
نویسنده :
مامان مریم وبابا مهدی
15:22












