اومدیم زود اومدیم اومدیم زود امدیم
سلام عزیزای دلم
الان که می خوام این مطلب رو بنویسم ترنم عزیزم ,تربچه ی مامان بقلم خوابه و امیرخسینم شیر شاه کوچولوی من دور از مامان و باباش تو بیمارستان هست بمیرم واست مادر که از روزی که به دنیا اومدی نتونستم حسابی بغلت کنم
روز 17 شهریور بود صبح حدود ساعت 11 از خواب پا شدم لپ تاپمو مثل همیشه روشن کردم رفتم یه چرخی زدم تو نی نی سایت و وبلاگ بقیه دوستان بعد پا شدم یه صبحونه ای خوردم چایی با نونو پنیر گردو بعدش باز اومدم نی نی سایت کارامو کردم عزیز اومد بالا یه سری زد وحالمو پرسید منم گفتم خوبم و رفت بابا مهدی زنگ زد قرار شد ساعت 3 همدیگرو کنار بیمارستان اراد ببینیم اخه عزیزای دلم من یه مرکز سونو گرافی تو خیابون بهار میرفتم اژانش اومد دنبالم زنگ درو زد پایین منتظرم بود که من یادم افتاد دفترچه بیممو جا گذاشتم رفتم تو کمد برداشتم اومدم برم پایین که گفتم برم دستشویی تو راه دستشوییم نگیره که وقتی اومدم بلند بشم از روی فرنگی کیسه اب ترنم پاره شد
انقدر ترسیدم که خدا میدونه توی راهرو داد زدم عزیز اومد بالا هر چی به موبایل بابا مهدی زنگ زدم انتن نمیداد منم خیلی ترسیده بودم نمی دونستم بشینم یا دراز بشم یا وایسم زودی به مامانی زنگ زدم بعدم با عزیز سوار اژانس شدم رفتیم بیمارستان اپادانا تو راه به بابایی زنگ زدم و گفتم چی شده اونم زودی اومد بیمارستان مامان جون وبابا جون وبابا حاجی ودایی مسعود با خالجانم رسوندن خودشونو منو بردن زایشگاه البته بابا رو راه دادن اونجا معاینه شدم وقتی زنگ زدن به خانم دکتر گفت وای ما اینجا ان ای سیو نداریم که دیگه بدتر شد غوز بالا غوز منم از یه طرف خوشحال بودم که می بینمتون از یه طرف سکته داشتم میکردم واسه سالم بودنتون بابا با همکاراش هماهنگ کرد بریم بیمارستان بهمن امبولانس داشت میومد که من دردم گرفت و قرار شد اونجا زایمان کنم بابا مهدی به خانم دکتر گفت منم میام تو اتاق زایمان ولی خنم دکتر گفت شما بهتر هست یاین چون زیاد استرس دارین
ساعت 5 رفتم اتاق عمل و ساعت 5:30 اولینصدای دلنشین زندگیمو شنیدم اولین فرزندم ترنم عزیزم به دنیا اومد باوزن 1750 وقد 38 و دو دقیقه بعد امیر جونم با وزن 2450 و قد 48 اومد پیش ما واااااااااااااااای که چی کشیدم
من از اتاق عمل چیزی سر در نمی اوردم تا دکتر گفت ساکشن کنید فکر کردم واستون اتفاقی افتاده
وفشارم تالاپ افتاد بعد مامای اتاق عمل شماهارو نشونم داد و بردتون بیرون راستی انقدر هول بودم یادم رفته بود دوربینو ببرم از اولین لحظه های حیاتتون عکس ندارم
بعد از اینکه متخصص اطفال دیدتون گفت امیرحسین جونم ریه اش ناقص و هنوز کامل نشده با اینکه پهلوون پنبه ی ما اتاق نوزادانو روی سرش گذاشته بود ولی زودی با امبولانس منتقلش کردن به بیمارستان مصطفی خمینی ومنو ترنمو بابا مهدی رو تنها گذاشت
من وترنم فردای روز زایمان اومدیم خونه خیلی گریه کردم ارزوم بود سه تایی با هم بیایم خونه ولی من با ترنم تنها اومدم واز لحظه ایکه تو اتاق عمل دیدمت تا 72 ساعت بعد نتونستم ببینمت
وقتی اومدم ببینمت همه بدنت پر سیم ولوله بود عزیزم ای کاش من زیر اون دستگاه بودم تو با ترنم خونه بودی
ترنمم وقتی 2 روزه شد تست غربالگری وزردی دادیم بیلیروبینش 15.9 بود اول مهتابی گرفتم ولی اصلا دلم راضی نشد بزارمش زیر دستگاه همش ترنم گریه می کرد بابا مهدی هم وقتی دید ین طوری هست ومن همش گریه میکنم با مشورت دکترتون ترنمو بیمارستان بهمن 2 روز بستریش کردیم ولی خدا رو شکر خیلی خوب شد
همه هنوز منتظرتیم
مامانی از 17 شهریور تا حالا که 27 شهریور هست پیش منه

ترنم 2 ساعت بعد اینکه قدم کوچولوشو گذاشت پیش مامانو بابا

ترنم در یک روزگی داریم همه با هم از بیمارستان میریم خونه

ترنم زیر دستگاه توی خونه

ترنم همون روزی که از بیمارستان بهمن امد خونه



اومدیم زود اومدیم اومدیم زود امدیم 
