امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره
ترنمترنم، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

نفس های زندگیم

اش دندونی

وقتی ترنم دندونش در اومد تصمیم گرفتم اش دندونی درست کنم ولی چون نزدیک تولدتون بود مهمونی نکردم یه مقدار عزیز اش دندونی پخت و قرار شد باز وتی تولد گرفتیم اون روز اش دندونی هم بزاریم تا هم تولدتون باشه هم جشن دندونی   اینم عکس اش کوچیکمون ...
11 مهر 1393

یازده تا دوازده ماهگی سری اول

خون ی ما جا قجط هست ترنم کجا رو واسه نشستن پیدا کرده     اخه تو چقدر نازی پسر میدوزدنت   انقدر فضول شدی تو هر سوراخی دست میکنی اخرم دستت اوف میشه   باز یکی سرش گرم کارش بود و اون یکی سرو کلش پیدا شد  ...
11 مهر 1393

تدارکات تولد

وای مردم خستگی کلی کار کلی مهمون دارم واستون یه تولد حسابی میگیرم که تک باشه 50 تا مهمونم دارم  ایشالا که خوب برگزار بشه  فداتون بشم  هورااااااااااااااااااااااااا دارید یک ساله میشد ...
11 مهر 1393

ده تا یازده ماهگی

دارید کم کم به یکسالگی نزدیک می شید باورم نمیشه انقدر بزرگ شدید زمان خیلی زود گذشت سخت بود ولی بعد 6 ماه داره روزا تند تند میگذره دلم واسه بودنتون تو شکمم تنگ شده واسه لگد زدناتون واسه دردهام واسه انتظار دیدنتون اون موقع همش منتظر بودم بارداری تموم بشه ولی الان دلم تنگ اون موقع هست به قدری شیرین شدید که خدا میدونه اینم عکساتون ترنم خراب کار شدی مادر مثل مدل های امریکایی می مونی عشقم شیرین ترین خنده ی دنیا ریختشو نگا قلمبه شکمو هستی دیگه روز عید فطر بابایی و مامانی با دایی مسعود اومدن تا باخانواده چهار نفرهی ما بریم شام فشم خیلی خوش گذشت اینم عکس شما با دایی مسعود ...
11 مهر 1393

اولین ماکارونی

فندقا کشتین منو با غذا خوردنتون ناهار ما ماکارونی داشتیم انقدر تقلا کردید که خدا میدونه واسه اینکه به ماکارونی ها برسید شب که پرستارتون رفت دلم نیومد ندم بهتون اومدم به جفتتون بدم که ترنم خانم فرار کردن ولی امیر حسین جونم تا تهشو خورد واسه همین فقط از امیر حسین عکس دارم ...
11 مهر 1393

برای پسرم

مرد کوچک مادر فدای قدو بالایت خوب به حرفهای مادرت گوش کن حرفهایِ شاید تلخ و سنگینیست اما باید از همین بچگی ات برایت بگویم تا در آینده اماده باشی برای مرد شدن تو قرار است مرد خوبی شوی مرد خوب بودن کار سختیست اینکه قوی باشی اما مهربان صدایت پر جذبه باشد اما نه بلند اینکه باید گلیم خودت را از آب بکشی بیرون و مهم تر اینکه باید تکیه گاه باشی عزیز دل مادر تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگیست اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی و بعد عشقت عشق چیز عجیبی نیست حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی : مادر من میگویم : جان مادر و به همین مقدسیست عاشقی را کم کم خودم یادت می دهم لابه لای حروف الفبا و اعداد خودم عادتت می ده...
8 شهريور 1393